پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - خنديدن با لبان زخم - رضایی نیا عبدالرضا

خنديدن با لبان زخم
رضایی نیا عبدالرضا

١
پلاكاردها (لافتات) عنوانى است كه احمد مطر بر هفت مجموعه شعر خود نهاده است و با تأثيرى انفجارى در ممالك عربى، از يك سو آوازه‌اى در خور براى شاعر به ارمغان آورده و از سوى ديگر صله تبعيد و ممنوعيت نشر در برخى از كشورهاى عربى را نصيب زندگى و شعر احمد مطر ساخته است.
شاكر النابلسى - ناقد معاصر درباره »پلاكارد« ناميدن شعرهاى احمد مطر مى‌نويسد: »پلاكارد ناميدن اين مجموعه شعرها تأكيدى است بر دو معنا ؛ معناى نخست آن كه اين مجموعه و درونمايه آن از الف تا شعر ناب سياسى است... در جهان عرب هيچ سياستى بدون پلاكارد نيست و هيچ پلاكاردى بدون سياست... احمد مطر با اين شعرها در صدد نفى پلاكاردهاى سياسى عرب است كه هر روز به رنگى نو و اندازه‌اى نو بالا مى‌روند. انگار به جهان عرب مى‌گويد: اين پلاكاردهاى من، آن پلاكاردهاى شما... و انتخاب با خواننده...«.
وجه تسميه پلاكاردها را احمد مطر - خود اين گونه توضيح مى‌دهد: »شعر من پلاكاردى است كه صدايى عصيان زده در خود دارد و موضوع سياسى خود را بى هيچ ملاحظه‌اى اعلام مى‌كند... اين ويژگى‌ها كه در شعر من به چشم مى‌خورد، كم و بيش همان ويژگى‌هاست كه در پلاكاردهاى تظاهر كنندگان وجود دارد. اين ويژگى‌ها مانند ايجاز، آسانى زبان، موضع‌گيرى مشخص و تند به هدف برانگيختگى است كه در شعر من با لباس تكنيك ظاهر مى‌شود«.

٢
احمد مطر با چشمانى از جنس سياست شعر مى‌گويد يا بهتر آن است كه بگوييم با چشمانى از جنس شعر به خوانش سياست مى‌نشيند. از اين رو، تمام شعر احمد مطر سياسى است و در هفت مجموعه پلاكاردها و سه مجموعه كم حجم ديگر هيچ شعرى نمى‌توان يافت كه با خروج از اين دايره، به مضامين غنايى و تغزّلى پرداخته باشد، بلكه در شعرهاى بسيارى مى‌توان هجوِ شاعرانى را ديد كه در وانفساى حرمان‌ها و تلخ كامى‌هإ؛ دستى به جام باده و دستى به زلف يار، لب به مغازله گشوده‌اند؛ هجوى كه از مرزِ طعن مى‌گذرد و به لعن و تكفير مى‌رسد.
لعن كردم
هر شاعرى را
كه در روزگارِ سگان و گزمگان
به مغازله لب و سينه و گيسو مى‌نشيند...
(تكفير و انقلاب)
احمد مطر خود را ناگزير از روگردانى از مغازله و تغزّل مى‌داند و اين رويكرد غير تغزّلى - و بلكه ضد تغزّلى - را چنين تصوير مى‌كند: »من از امتى هستم كه به ستونى بسته شده و زير پر پايش آتش زبانه مى‌كشد... فكر نمى‌كنم در اين ساعت كسى از من توقع نغمات عاشقانه و خواندن براى ليلى را داشته باشد... البته در سايه آرامش زندگى كردن ويژگى‌هاى شعرم را دگرگون خواهد كرد، ممكن است من در آن زمانه براى نگار شعر بسرايم و دلدادگى‌هايم را ابراز كنم...« با اين همه، شعر او - هرگز - پرچم هيچ حزب و قبيله‌اى را بر دوش نمى‌كشد تا به سوداى هوادارى از اين گروه يا آن دسته، كمر به قتل واژه و احساس ببندد. او با تكيه بر صداقت و زلالى فطرى‌اش به زمزمه شعرى بى دروغ و بى‌نقاب بر مى‌خيزد كه با هيچ كس تعارف نمى‌كند و هيچ تيره و طايفه‌اى را از نقد تند و گزنده‌اش بى نصيب نمى‌گذارد ؛ نه حاكمان عرب، نه مزدوران، نه انقلابيون قلابى، نه روزنامه نگاران، نه روشنفكران، نه شاعران و نه حتى خودِ او را، در چشم او »شاعر سخنگوى قبيله نيست، سخنگوى تمام امّت و انسانيت است... ابر باران زايى است كه تمامِ تشنگان را از هر رنگ و نژاد و مذهبى سيراب مى‌كند... خورشيدى كه بر تمام جهان، آسمان و خاك و دريا پرتو مى‌كند«.
من آن موج رهايم
كه از همه سو بر مى‌آيد
و پيوسته عمرش را نثار مى‌كند
تا كرانه‌ها سيراب شوند،
من آن ابرم
از آنِ همه سرزمين‌ها،
من آن آوازم
از آنِ همه مردمان،
من آن نيستم مشترك ام...
(شعر انتخاب)
شعر احمد مطر چنان در وادى سياست به پيش مى‌تازد كه تمام ميراث فرهنگ ملّى و عربى را به نفع سياست مصادره مى‌كند و حتى گاه، واژه‌ها در فضاى شعر در چنگ هجويه‌هايى دشنام گون گرفتار مى‌شوند، به دست شاعرى شورشى كه در دايره‌هاى وحشت مى‌رقصد و بر جنازه متلاشى خويشتن ترانه سر مى‌دهد. نكته اينجاست كه همين دشنام‌ها و ناسزاها نيز با صورت بندى‌هاى ويژه‌اى همراه مى‌شود به اضافه موسيقى پر طنين نشأت گرفته از ضرب مناسب اوزان و ترجيع‌هاى تأثير گذار و همخوانى هجاها، كه در مجموع شعر احمد مطر را به سبك و سياقى خاص مى‌رسانند. انگار به تعبيرى پارادوكسيكال مى‌توان گفت كه احمد مطر در فحش نيز به رعايت ادب مى‌انديشد و مؤدبانه فحش مى‌دهد، هر چند گاه ناگزير مى‌شود كه خود با سه نقطه(...) بر دهانِ شعرش لجام ببندد.

٣
هر شعر احمد مطر نارنجكى است كه جنس واژه و احساس، در دست شاعرى از جان گذشته كه چشم در چشم سلاطين و حاكمان عرب مى‌دوزد و در چشم اندازى از خشم و لبخند - به زيبايى و شاعرانگى - خرمن هستى آنان را به آتش مى‌كشد. احمد مطر در پاسخ خبرنگارى - كه از او مى‌پرسد: »تو يك رزمنده‌اى يا يك شهيد زنده؟« - مى‌گويد: »من رزمنده‌اى هستم با چندين تُن افكار منفجر شونده، در اعماق وجودم. هر روز با اين افكار خودم را به قصرهاى ستمكاران مى‌كوبم تا خودم و آنها را يك جا منفجر كنم...«.
در ژرفاى درونم
همه غم‌هايم را جمع مى‌كنم،
همه شعله‌هايم را
و همه قافيه‌هايم را
- از باروت -
و چونان ابرى تف آلود
از پلّه‌هاى ظلم بالا مى‌روم
و هر آن چه را كه در دل دارم
وا مى‌دارم تا شعله بگيرد
و بر مى‌انگيزم...
و منفجر مى‌شوم
(گفتگويى بر دروازه تبعيدگاه)

در زمانه مردگان زنده،
كفن‌ها دفتر مى‌شوند،
جگرها
دوات
و شعر
دروازه‌ها را مى‌بندد
و ديگر
جز شهيدان
شاعرى نيست.
(خواب بر چشم بزدلان حرام بادا)
با اين وصف، شايد بهتر آن باشد كه چون شاكر النابلسى عنوان»شاعر انتحارى« را برازنده قامت احمد مطر و شاعرانى از جنس او بدانيم؛ نارنجك‌ها و بمب‌هاى احمد مطر - البته - همين شعرهاى اوست، همين پلاكاردها!

٤
شعار زدگى و تلخى دو ضايعه اسفبارى هستند كه موجوديت هر شعر سياسى را تهديد مى‌كنند و به باد مى‌دهند؛ انگار يارانِ‌غار شعرِ سياسى‌اند كه در همان آغاز يا نيمه‌هاى راه كمر به قتل شاعرانگى مى‌بندند تا شعر را به مقاله‌اى ملال آور و منظوم اندرباب تلخ كامى‌ها بدل كنند، به انضمام چندين و چند خروار نفرين و مرده باد در جغرافياى كبودِ آرمان‌هاى حرمان زده!
احمد مطر با عنايت به اين هر دو تهديد، از يك سو طنزى رندانه و درخشان و آغشته به نيشخند را در جاى جاى شعرش به كار مى‌گيرد و از ديگر سو - هوشمندانه - به مجموعه‌اى از شگردها و تمهيدات زبانى و فرمى دست مى‌زند تا شعريّت پلاكاردها از گزند شعار زدگى در امان بماند و غنايى پنهان در اندام سطرهاى به ظاهر ساده روان شود. او در اين مسير، عناصر بسيارى از ميراث و تُراثِ فرهنگى اش را به فضايى امروزى احضار مى‌كند و دست به مكالمه‌اى زنده - و اغلب موفق - با سنّت ملى و قومى اش مى‌زند؛ از متون مقدس گرفته تا نظم و نثر و حكايت‌ها و تعابير عاميانه جارى در زبان مردم كوچه و بازار. از باب مثال يكى از شگردهاى شعرى او بهره‌هاى فرمى از فضاى سُوَر قرآنى است در كنار بهره‌هاى زبانى و ذهنى فراوان از تمثيل‌ها و تعبيرهاى قرآنى كه در اشاره‌ها و تلميح‌ها بازتاب مى‌يابد. شعر »يوسف در چاه نفت« با بهره‌اى پُر رنگ از قصه يوسف (ع) نمونه‌اى از اين رويكرد شاعر است .
هفت خوشه سبز از ساليانم
در دست آرزوى خونريز
مى‌خشكند و مى‌پژمرند،
با دست راستم
به دوستم شراب مى‌نوشانم
و دست چپم
حكم اعدام را دريافت مى‌كند،
گورم را مى‌بينم
چونان شعرهايم ؛
تكّه تكّه در دست حاكمان
و ممنوع در همه سرزمين ها
... در قعر چاهم مى‌آسايم
فقرم را مى‌نوشم
- گروگان سرما و سياهى -
و كاروانِ رهگذر
از ته مانده پوست و استخوانم
آتش گلوله‌هاى نشانده در سينه‌ام را
به رايگان خريدارى مى‌كند
و بر سر تخفيف
چانه مى‌زند...
(يوسف در چاه نفت)
از ديگر نكاتى كه خواننده شعر احمد مطر با گشت و گذارى در پلاكاردها به روشنى در خواهد يافت، شكل‌گيرى شعرى طنزآميز و سياسى بر زمينه‌اى از روايت‌هاى مينى ماليستى است كه به معناى دقيق كلمه در بسيارى از شعرها داستانكى منظوم را پديد مى‌آورد كه به زلالى هر چه تمام‌تر روايت مى‌شوند و با مقطع‌هاى درخشان شان خواننده را غافلگير مى‌كند.
صورت بستن چنين مؤلفه‌هايى در شعر احمد مطر مسبوق به سابقه شاعر در تجربه كردن عرصه‌اى متفاوتى چون كاريكاتور، روزنامه نگارى و داستان نويسى است كه چون بركه‌هايى پراكنده در هيأت شعرى جوشان و خروشان با هم پيوند مى‌خورد.
چنين ويژگى‌هايى شعر احمد مطر را آيينه دار صدايى متفاوت در عرصه شعر سياسى عرب معرفى مى‌كند. شعرى كه در »سيفيّات« ابو الطيب متنبى شاعر بزرگ عرب ريشه دارد و قرابت‌ها و پيوندهايش با شعر نزار قبانى را - به ويژه در فُرم و زبان - پنهان نمى‌كند، اما بى هيچ ترديد، ذهنيت و زبانى مستقل را به رُخ مى‌كشد تا تأكيدى نو بر اين امر باشد كه شعر - اگر شعر باشد - هيچ پسوندى روح رهايش را در بند نمى‌كشد و موجوديت‌اش را به باد نمى‌دهد.